یه گزارش مختصر

خب منم دوباره پیدام شد قید المپیاد رو زدم چون توهمه اگه فکر کنم میتونم قبول بشم تصمیم گرفتم همه ی انرژیم رو بذارم برای کنکور.
دوباره با مامانم رفتیم دکتر.من که طبق همیشه لال مونی گرفتم فقط با بله،خیر!جواب میدادم.یه چیز جالبی هم که فهمیدم این بودکه مامانم فکر میکنه ترنسا جز و وز و آه وناله ی الکی میکنن!قرصام هم همونا تمدید شدن منم به علت لال شد موقت نتونستم به دکتر بگم این قرصا رو عوض کنن این قرصا برخوردم با بقیه رو بهتر کرده بود و تقریبا هم دیگه داد وبیداد نمیکردم(گرچه تازگیا همین اثراتشم داره کم میشه و تازگیا دوباره زود از کوره در میرم)اما اعصابمو هیچی اروم نکرده بازم همون فکرا بازم همون احساس پوچی بازم همون_به قول مامانم_عدم قاطعیت تو تصمیم گیری هام بازم همه ی اون احساس های قبلیم که اگه بیشتر نشده باشن کمتر نشدن،دارن دیوونم میکنن.

/ 0 نظر / 5 بازدید