تا بهشت راهی نیست...

یاد قبلا ها که می افتم...
چه روزایی بودنمیدونم چطوری جون سالم به دربردم؟!چه زجری میکشدم
الانم همین طوره اما حالا لااقل میدونم چرا قبلا این همیشه بزرگترین سوال تو ذهنم بود که همیشه هم براش دنبال جواب میگشتم معمولا با کسی حرفی در این مورد نمیزدم اما همیشه میگفتم خدایا منو اشتباهی افریدی؟اخه توکه هیچ وقت اشتباه نمیکنی پس حتما من مشکلی دارم چرا من اینطوریم؟مشکل من چیه؟
بدتر از اون این بود که فکر میکردم این وضع تا اخر عمرم ادامه داره همیشه حسرت اینو میخوردم که هیچ وقت نمیتونم به بزرگترین ارزوی زندگیم برسم.معمولا از خودم سوال میکردم همه همین طورین؟یعنی هیچ کس نمیتونه به بزرگترین ارزویی که داره برسه؟یعنی من باید تا اخر عمرم دختر بمونم؟میگفتم خدایا اخه من چطوری میتونم تا اخر عمرم دختر بمونم؟ولی بعدش به خودم میگفتم مامان و مادربزرگ و خواهر واین همه دختر و زن دیگه اونا چطوری اینهمه از عمرشون گذشته و هنوز زن موندن؟ولی باز میگفتم من با اونا فرق دارم اما چه فرقی؟نه میدونستم نه مهم بود که بدونم.فکر میکردم چه بدونم چه ندونم تا اخر عمرم این وضع ادامه داره پس چه فرقی به حال من میکنه؟
اما حالا که میدونم فهمیدم که فرق میکنه اما حیف که از اون ارزو ها و فکر ها و...دیگه تو وجودم نیست دیگه هیچی تو وجود من نیست(یا درواقع فرق میکرد.اگر من هنوز خودم بودم) همه چی این تو مرده دیگه چیزی منو خوشحال نمیکنه دیگه از اون ارزوها از اون تخیلات شبانه(که چه ارامشی بهم میداد) و خیلی چیزای دیگه هیچ خبری نیست الان احساس میکنم حتی پسر شدن هم نمیتونه منو خوشحال کنه الان دیگه به تنها چیزی که فکر میکنم اینه که من کیم و چیم؟ الان دیگه هیچ احساسی تو وجوم نمونده غیر از یه چیز که به شدت ازارم میده:احساس پوچی و تهی بودن.
الان که دیگه تا بهشت زندگیم راهی نمونده احساس میکنم حتی قدرت حرکت به سمت این بهشت هم توی وجودم نمونده.
تا بهشت راهی نیست،اگر این روح عاصی بگذارد.


/ 0 نظر / 7 بازدید