دوراهی...

مشکل من از اونجا شروع میشه که به خودم اجازه نمیدم که با آبروی مامانم بازی کنم و آرامش نسبی ای رو که به سختی به دست آورده به باد بدم و آرزوی دیدن موفقیت منو...

و به اونا هم اجازه نمیدم که حق زندگی رو از من سلب کنن و هر حرفی که به دهنشون اومد بهم بگن وهر تهمتی رو بهم بزنن(از کافر و مشرک و ملحد! بگیر تا منحرف و س.ک.س ی و همجنس باز و...)

حالا من موندم سر این دوراهی...

/ 4 نظر / 6 بازدید
فرزاد

سر دوراهی بدی گیر کردی مث همون دوراهی که من توش گیر کردم اما تو به خودت فکر کن اول به خودت فکر کن بقیه رو بذار در درجه دوم

امیدرضا

محمد مهدی جان نه به خودت فکر کن نه به مامانت ... ببین حق چی میگه و همون رو محکم و با اراده اجراش کن و 1 ذره ام توش شک نداشته باش.موفق باشی

امیدرضا

حق یعنی اونچه که بر تو واجبه.یعنی حرف خدا.یعنی دین

Arad

سلام دادا :) چه خبرا ؟ باهات موافقم و درکت میکنم. چون منم بین این دو راهی گیر کردم. مامان منم همه امیدش به منه و اگه من عمل کنم آبروشو از دست میده. البته خودشم هنوز شدیدا مخالفه و حتی دیشب که بحث عمل و این حرفا شد قلبش درد گرفت و گریه کرد. من طاقت گریه هاشو ندارم. ولی از یه طرف خودمم دیگه تحمل ندارم و نمیتونم ادامه بدم! همش داغون و افسرده ام و گوشه گیر شدم. دیگه هیچی خوشحالم نمیکنه. یه بی اشتهایی عصبی گرفتم و به خوردن هیچی اشتها ندارم و کم میخورم. مو هامم دیگه داره کم کم بلند میشه و دیگه فک نکنم مامانم بذاره کوتاش کنم. دانشگاه هم اصلا خوشحالم نمیکنه. برای فراموش کردن مشکلاتم رفتم پرنده بخرم فک کردم داشتن حیوون حالمو بهتر میکنه و از اون حالت عذاب آور در میام. ولی نشد که نشد. رفتم یه مرغ مینا خریدم که صاحبش میگفت فقط با پسرا خوبه. گفتم شاید حداقل اون پرنده بفهمه که من پسرم ولی نشد! مینام با صاحب قبلیش و بابام خوبه. با مامانم و خانوما زیاد خوب نیست. با من حالت بینابین داره اما تا اون حد که با پسرای بیولوژیکی خوبه با من خوب نیست. اونم اعصابمو بهم ریخته. حتی اونم باورش نمیشه که من پسرم! دیگه گیج شدم. وق