قصاص پیامبر (ص) در واپسین لحظات حیات

ابـن بـابـویـه در بـاب حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله ازابـن عـبـاس روایـتـى نـقـل کـرده کـه ملخص آن چنین است که چون حضرت رسالت پناه صلى اللّه علیه و آله به بـسـتـر بـیـمـارى خـوابـیـد اصحاب آن حضرت بر گرد او جمع گردیدند عماربن یاسر بـرخاست و سؤ الى از آن حضرت کرد.
پس حضرت دستورالعملى در باب تجهیز خود به امـیـرالمـؤ مـنـیـن عـلیـه السـّلام فـرمـود.
پـس بـه بـلال فـرمـود کـه : اى بـلال مردم رابه نزد من بطلب که در مسجد جمع شوند چون جمع شدند حضرت بیرون آمد عمامه مبارک را بر سر بسته بود و بر کمان خود تکیه کرده بود تا آنکه وارد مسجد شد و بـر مـنـبر بالا رفت و حمد و ثناى الهى را ادا کرد و فرمود: اى گروه اصحاب ! چگونه پـیـغـمـبرى بودم براى شما آیا خود به نفس نفیس جهاد نکردم در میان شما؟ آیا دندان پیش مرا نشکستید؟ آیا جبین مرا خاک آلود نکردید ؟آیاخون بر روى من جارى نکردید تا آنکه ریش مـن رنـگـین شد؟ آیا متحمل تَعَبهاو شدتها نشدم از نادانان قوم خود؟ آیا سنگ از گرسنگى نـبـسـتـم بـراى ایـثـار امـت بـر خـود؟ صـحـابـه گـفـتـنـنـد:بـلى ،یـا رسـول الله بـه تـحـقیق که صبر کننده بودى از براى خدا و نهى کننده بودى از بدیها، پس جزا دهد ترا خدا از ما بهترین جزاها.
حضرت فرمود: که شما را خدا نیز جزاى خیر دهد پس فرمود: که حق تعالى حکم کرده و سوگند یاد نموده است که نگذرد از ظلم ستمکارى ؛ پـس سـوگـنـد مـى دهـم شما را به خدا که هر که او را مظلمه بوده باشد نزد محمد البته برخیزد و قصاص کند که قصاص نزد من محبوبتر است از قصاص عقبى در حضور ملائکه و انـبـیـاء.
پـس مردى از آخر مردم برخاست که او را سوادة بن قیس مى گفتند گفت : پدر و مـاردم فـداى تـو یـا رسـول الله ! در هـنـگـامـى کـه از طـایـف مـى آمـدى مـن بـه استقبال تو آمدم تو بر ناقه غضباى خود سوار بودى و عصاى ممشوق در دست داشتى چون بـلنـد کـردى او را کـه بر راحله خود بزنى بر شکم من آمد ندانستم که به عمد کردى یا بـه خـطـا؟
حـضـرت فـرمـود کـه مـعـاذالله کـه بـه عـمـد کـرده بـاشـم پس فرمود که اى بـلال ، بـرو بـه خـانـه فـاطـمـه هـمـان عـصـا را بـیـاور! چـون بـلال از مـسـجـد بـیـرون آمـد در بـازارهـاى مـدیـنه ندا مى کرد که اى گروه مردم کیست که قـصـاص فرماید نفس خود را پیش از روز قیامت اینک محمد صلى اللّه علیه و آله خود را در معرض قصاص در آورده است پیش از روز جزا چون به در خانه فاطمه علیهاالسّلام رسید در راکوبید و گفت : اى فاطمه ! بر خیز که پدرت عصاى ممشوق خود را مى طلبد.
فاطمه عـلیـهـاالسـّلام گـفـت : امـروز روز کـار فـرمـودن عـصـا نـیـسـت بـراى چـه آن را مـى خواهد؟ بـلال گـفـت : کـه اى فـاطـمـه ! مـگـر نـمـى دانـى کـه پـدرت بـر مـنـبـر بـر آمـده و اهـل دیـن و دنـیـارا وداع مى کند؟
چون فاطمه علیهاالسّلام سخن وداع شنید فریاد برآورد و گفت : زهى غم و اندوه و حسرت دل فکار من براى اندوه تو اى پدر بزرگوار بعد از تو فـقـیـران و بـیـچارگان و درماندگان بگو پناه به که برند اى حبیب خدا و محبوب قلوب فقرا. پس بلال عصا را گرفت و به خدمت حضرت رسالت صلى اللّه علیه و آله شتافت و چون عصارا به حضرت داد فرمود که به کجا رفت آن مرد پیر؟ او گفت : من حاضرم ،یا رسـول الله ! پـدرو مـادرم فداى تو باد! و حضرت فرمود که بیا و از من قصاص کن تا راضـى شـوى از مـن !
آن مـرد گـفـت : شـکـم خـود را بـگـشـا یـا رسـول اللّه ! چون حضرت شکم محترم خود را گشود گفت : پدر و مادرم فداى تو باد! یا رسـول اللّه دسـتـور مـى دهـى کـه دهان خود را بر شکم تو گذارم چون رخصت یافت شکم مـکـرم آن حـضـرت را بـوسـیـد و گـفـت : پـنـاه مـى بـرم بـه مـوضـع قـصـاص شـکـم رسـول خدا صلى اللّه علیه و آله از آتش جهنم در روز جزا. حضرت فرمود که اى سواده ! آیـا قـصـاص مـى کـنـى یـا عـفـو مـى نـمـایـى ؟
گـفـت : عـفـو مـى نـمـایـم یـا رسـول اللّه !
حـضـرت فـرمود: خداوندا تو عفو کن از سوادة بن قیس چنانکه او عفو کرد از پـیـغـمـبـر تـو، پـس حـضـرت از مـنـبـر بـه زیـر آمـد و داخـل خـانـه ام سـلمه شد و مى گفت : پروردگارا! تو سلامت دار امّت محمد را از آتش

برگرفته از:
منتهی الامال، تالیف شیخ عبّاس قمّى رحمه اللّه

/ 0 نظر / 3 بازدید